بازم دردسر....
از اولشم چیزی به جز درد سر نداشتی...
همیشه منو کنج دلت تو خلوتت می کاشتی...
توی شادیات نبودم همدمت...
ولی بودم همیشه واسه زخما مرحمت...
تورو با هیچ خری یکجا نمی زارم به خدا...
چون که تو آدمی خب کار تو از خرا جدا...
نمی دونم چی باید بگم با این کارات...
اینجا قافیه حال نمیده ...خاک تو سرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچوقت...
آن مرد:دختر جون..چته؟؟؟؟
دختر جون:نه آقا...هیچی...من فقط داشتم نگاش می کردم که پررو اومد زورکی نشست داخل...
الان میخوام بیرونش کنم...نمیره!!!!!!!
آن مرد:دختر جون نیازی نیست بیرونش کنی!!!...خودش یه روزی قراره بره...
دختر جون:چطور؟؟!!!
آن مرد:خودش بهم گفت!!!!!!!!!!!!

عصیان اشك
از رفتن گفت
چشمانم لرزید
اشك هایم طاقت سوختن روی گونه هایم را نداشتن
خودشان را بر روی دستانم رها كردن
اشك ها مردن
او برگشت
شاید دوباره قصد سفر داشته باشد
اما دیگر اشكهایم توان مردن ندارند
اسمت.................
همیشه اسم تو بوده
اولو آخر حرفام
بس كه اسم تورو خوندم
بوی تو داره نفسهام
عطر حرفای قشنگت
قد یك صحرا شقایق
تو همون شرمی كه از اون
سرخه گونه های عاشق
پاسخ تو...
امروز من بودم که با تو نرفتم...
همه...
رفتنت همیشه برایم سوال بود...
دیدمت...اما پاسخت را نیافتم...







