دوشنبه 24 اسفند 1388

بازم دردسر....

   نوشته شده توسط: مانی    

از اولشم چیزی به جز درد سر نداشتی...

همیشه منو کنج دلت تو خلوتت می کاشتی...

توی شادیات نبودم همدمت...

ولی بودم همیشه واسه زخما مرحمت...

تورو با هیچ خری یکجا نمی زارم به خدا...

چون که تو آدمی خب کار تو از خرا جدا...

نمی دونم چی باید بگم  با این کارات...

اینجا قافیه حال نمیده ...خاک تو سرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


شنبه 15 اسفند 1388

هیچوقت...

   نوشته شده توسط: مانی    

آن مرد:دختر جون..چته؟؟؟؟

دختر جون:نه آقا...هیچی...من فقط داشتم نگاش می کردم که پررو اومد زورکی نشست داخل...

الان میخوام بیرونش کنم...نمیره!!!!!!!

آن مرد:دختر جون نیازی نیست بیرونش کنی!!!...خودش یه روزی قراره بره...

دختر جون:چطور؟؟!!!

آن مرد:خودش بهم گفت!!!!!!!!!!!!


جمعه 14 اسفند 1388

عصیان اشك

   نوشته شده توسط: مسعود    

  از رفتن گفت

  چشمانم لرزید

  اشك هایم طاقت سوختن روی گونه هایم را نداشتن

  خودشان را بر روی دستانم رها كردن

  اشك ها مردن

  او برگشت

  شاید دوباره قصد سفر داشته باشد

  اما دیگر اشكهایم توان مردن ندارند

 


دوشنبه 10 اسفند 1388

اسمت.................

   نوشته شده توسط: مسعود    

همیشه اسم تو بوده

اولو آخر حرفام

بس كه اسم تورو خوندم

بوی تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت

قد یك صحرا شقایق

تو همون شرمی كه از اون

سرخه گونه های عاشق

 


چهارشنبه 5 اسفند 1388

پاسخ تو...

   نوشته شده توسط: مانی    

امروز من بودم که با تو نرفتم...

همه...

رفتنت همیشه برایم سوال بود...

دیدمت...اما پاسخت را نیافتم...


چهارشنبه 5 اسفند 1388

دیوانه ی دیوانگی

   نوشته شده توسط: مسعود    

گفت: دیوانه بودن دیوانگیست

گفتم: دیوانه ی دیوانگی بودن هم عالمی دارد


شنبه 1 اسفند 1388

رفتی...

   نوشته شده توسط: مانی    

داد زدم...

نشنید...

گوش هایش پر از فریاد بود....