سه شنبه 26 مرداد 1389

سخت در اشتباهی سهراب!!!!!!!!

   نوشته شده توسط: مسعود    

  سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم 

 ولی..،گفتی:جور دیگر باید دید... دیدم ولی.. گفتی:زیر باران 

  باید رفت... رفتم ولی!!.. او نه چشمهای خیس وشسته ام 

 را... نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید!!! فقط در زیر باران با

  طعنه ای خندید و گفت: دیوانه ی باران ندیده

 


پنجشنبه 21 مرداد 1389

گوش کن

   نوشته شده توسط: مسعود    

یه روزی ای شعری رو که به یه نفر خوندم تو بیت دومش گفت که نمی خوام این شعرو بخونیو از این حرفا بهم بگی! حالا که نیستش این شعرو مینویسم تا بدونه که این شعر هم به حقیقت پیوست. شعر اثر سعید شهروز 

 

 

  اگه می خوای بری برو ازتو دوباره میگذرم

  نگا به گریه هام نکن من از تو بی وفاترم

   تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمیشی

   این دفه دیگه برنگرد تو واسه ما یار نمیشی

   نه غم می خوام نه خاطره. فقط بذار رها بشم

   تو این غریبی نمی خوام مجنون قصه ها بشم

  از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش

 تموم کنیم قاعدرو نمک رو زخم من نپاش   

 همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیر منه  

 نگاه بی وفای تو همیشه تعنه میزنه

بازم دارم می بخشمت این اشتباه آخره               

  گذشتم از گناه تو شاید خدا هم بگذره


جمعه 8 مرداد 1389

فهمیدم...............

   نوشته شده توسط: مسعود    

 نگاه می كنم از غم به غم كه بیشتر است

 به خیسیه چندانی كه عازمه سفر است

 من از نگاه كلاغی كه رفت فهمیدم

 سرنوشت درختان باغ من تبر است


شنبه 15 خرداد 1389

پرستش

   نوشته شده توسط: مانی    

پرستش به مستیست در کیش مهر؛
برونند زین جرگه هوشیار ها؛


پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389

هیچی

   نوشته شده توسط: مسعود    

دیگه نمی خوام

هیچی نمی خوام

فقط ............................

بی خیال اونم نمی خوام


جمعه 3 اردیبهشت 1389

من مجبور بودم...ببخشید...

   نوشته شده توسط: مانی    

من مجبور بودم...

مجبور شدم که مجبور باشم...

وقتی همه مجبور میشن که تو رو مجبور کنن تا مجبور بشی که مجبور باشی،

دیگه چاره ای نیست...

باید مجبور بود...

مجبور شدم...

 


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389

چه سخته...

   نوشته شده توسط: مانی    

چه سخته...وقتی خنده هامم بوی پاییزو میدن...

تو زمستون خیالم همیشه بهاری بودم...

که همون ستاره بودی واسه دریای کثیفت....


یکشنبه 15 فروردین 1389

چی بگم!!!!!!!!!!!!!!!

   نوشته شده توسط: مسعود    

   من می خوام هر كسی فقط به حرف دل خودش گوش كنه.

   بابا حرف اینو اونو ول كن. خودت عقل داری. فكر كن بیا جلو.

   من منتظرتم

   یكی از كلاغ های این سیاهی منم.

   میدونم نشستی اول همین سیاهی ولی  بیا تا پرواز كنیم تو هم چراغم باش.

   ولی طوری بیا كه دیگه هیچ كدوممون نتونیم برگردیم


جمعه 13 فروردین 1389

یک نفر...

   نوشته شده توسط: مانی    

دارم توی این مرداب کوچولو خفه می شم...

چرا هیشکی به فکر خودش نیست؟؟؟؟؟!!!

یکی داره میفروشه!!!!!....اما کسی که نمی خره!!

می خره؟؟؟......نه!!!!!!!!!!!!


یکشنبه 8 فروردین 1389

سال نو...

   نوشته شده توسط: مانی    

سال نو مبارک.................


دوشنبه 24 اسفند 1388

بازم دردسر....

   نوشته شده توسط: مانی    

از اولشم چیزی به جز درد سر نداشتی...

همیشه منو کنج دلت تو خلوتت می کاشتی...

توی شادیات نبودم همدمت...

ولی بودم همیشه واسه زخما مرحمت...

تورو با هیچ خری یکجا نمی زارم به خدا...

چون که تو آدمی خب کار تو از خرا جدا...

نمی دونم چی باید بگم  با این کارات...

اینجا قافیه حال نمیده ...خاک تو سرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


شنبه 15 اسفند 1388

هیچوقت...

   نوشته شده توسط: مانی    

آن مرد:دختر جون..چته؟؟؟؟

دختر جون:نه آقا...هیچی...من فقط داشتم نگاش می کردم که پررو اومد زورکی نشست داخل...

الان میخوام بیرونش کنم...نمیره!!!!!!!

آن مرد:دختر جون نیازی نیست بیرونش کنی!!!...خودش یه روزی قراره بره...

دختر جون:چطور؟؟!!!

آن مرد:خودش بهم گفت!!!!!!!!!!!!


جمعه 14 اسفند 1388

عصیان اشك

   نوشته شده توسط: مسعود    

  از رفتن گفت

  چشمانم لرزید

  اشك هایم طاقت سوختن روی گونه هایم را نداشتن

  خودشان را بر روی دستانم رها كردن

  اشك ها مردن

  او برگشت

  شاید دوباره قصد سفر داشته باشد

  اما دیگر اشكهایم توان مردن ندارند

 


دوشنبه 10 اسفند 1388

اسمت.................

   نوشته شده توسط: مسعود    

همیشه اسم تو بوده

اولو آخر حرفام

بس كه اسم تورو خوندم

بوی تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت

قد یك صحرا شقایق

تو همون شرمی كه از اون

سرخه گونه های عاشق

 


چهارشنبه 5 اسفند 1388

پاسخ تو...

   نوشته شده توسط: مانی    

امروز من بودم که با تو نرفتم...

همه...

رفتنت همیشه برایم سوال بود...

دیدمت...اما پاسخت را نیافتم...


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3